ه‍.ش. ۱۳۹۱ بهمن ۱۹, پنجشنبه

نوعی ابراز همدردی!

مادرم پروین خانم-که عمرش دراز باد- در روابط با دیگران از معیارهای سختگیرانه و آداب خدشه‌ناپذیری پیروی می‌کند. مثلآ چنانچه برخورد افراد حتی در موارد بسیار جزئی و بی‌اهمیت سرسوزنی با آداب غیر مکتوب او مغایرت داشته باشد بدون رودربایستی اشتباه طرف را به او متذکر می‌شود. تلاش ما فرزندانش هم برای تعدیل این قضیه هرگز به جایی نرسیده و همچنان عقیم مانده است! درواقع این ویژگی از چنان قوتی برخوردار بوده است که در گذشته با خواهر و مرحوم برادرم مجبور می‌شدیم افرادی را که قرار بود برای اولین بار با پروین خانم ملاقات کنند در خفا آموزش بدهیم!

در آخرین سفرم به ایران چند روزی برای تنظیم فشار خون در بیمارستان بستری شدم. روز مرخصی مادر و خواهرم آمدند که مرا به خانه ببرند و به دلیلی که درست به یاد ندارم(قرار داشتن بیمارستان در محدوده طرح ترافیک یا تقارن روز موردنظر با طرح روزهای زوج و فرد) با آژانس به دنبالم آمدند. بار و بندیلمان زیاد بود و برای راحتی بیشتر من مادر گفت که بهتر است جلوی ماشین بنشینم که گفتم چشم.

راننده آژانس آقای مسنی بود که معلوم بود از سختی روزگار در این سن بالا چنین شغلی را انتخاب کرده. به محض اینکه ماشین را روشن کرد شروع کرد به درد دل و از هر دری سخن گفتن. با شناختی که از روحیات پروین خانم دارم می‌دانستم که این اصلآ پیش‌آگهی خوبی نیست! در آینه ماشین مادرم را تحت نظر داشتم تا با مشاهده حالات چهره‌اش به درجه وخامت اوضاع پی برده و در صورت لزوم تدبیری بیندیشم!

راننده گفت و گفت و گفت تا رسید به ماجرای سرطان پروستاتش! دوباره نگاهی به پروین خانم انداختم و دیدم که پشت چشمی نازک کرد و با اخم رویش را به سمت چپ برگرداند! مطمئن بودم که در آن لحظه داشت پیش خودش می‌گفت: «آخه آقا جون، سرطان پایین‌تنه تو به ما چه مربوطه؟! ناسلامتی اینجا سه تا خانوم نشسته!»

بعد از تعریف جزئیات سرطان پروستات(!) راننده بخت برگشته که نمی‌دانم از کجا فهمیده بود بین ما سه نفر من مریض مرخص شده هستم پرسید: «راستی شما مریضیت چیه دخترم؟» گفتم که دیابت دارم و کلیه‌هایم از کار افتاده که ایکاش نمی‌گفتم! با اندوه و تآسف سری تکان داد و گفت: «بدترین مرض دنیا رو داری؛ سرطان پروستات من درمقابلش هیچه! مرضیه که آدمو زجرکش میکنه! جوری که هزار دفعه از خدا میخوای زودتر بمیری!»

بخوبی می دانستم که بنده خدا به روش خودش دارد با من ابراز همدردی می‌کند اما حالا بیا و این را به پروین خانم بقبولان! در آینه ماشین با خواهرم چشم در چشم شدم و دیدم که او هم مثل من از صراحت راننده لبخندی بر لب دارد اما وای از حالت پروین خانم! عنقریب بود که اختیار از کف بدهد و راننده بخت برگشته را به شدیدترین وجهی بنوازد!

راننده ادامه داد: «خانوم، من داداشم مرض قند داشت؛ بدبخت بیچاره اولش انگشت پاش یه زخم کوچیک شد؛ دکترا گفتن باید انگشتشو قطع کنن که زیر بار نرفت. زخم همینطور بزرگ و بزرگتر شد تا اینکه کرم افتاد و دیگه چاره‌ای نبود جز اینکه پاشو از زانو قطع کنن!»(ناگفته نماند که چند روز قبل از بستری شدن در بیمارستان یک جفت کفش طبی خریده بودم که کمی تنگ از آب درآمده بود و ناخن انگشت کوچکم انگشت بغلی را خراش مختصری داده بود که البته زود هم خوب شد و خوشبختانه به قطع پایم نینجامید! اما می‌دانستم که پروین خانم در آن لحظه دارد به چه چیز فکر می‌کند!)

من و خواهرم از بی‌توجهی راننده به اینکه دارد این چیزها را برای یک بیمار دیابتی می‌گوید کم‌کم داشتیم از خنده منفجر می‌شدیم! راننده حرف‌هایش را دنبال گرفت که: «بعدشم زد به چشمش و بیچاره اول چشم راستش کور شد و به فاصله چند ماه، چشم چپشم تار شد.(این هم درحالی بود که هفته قبل به مادر گفته بودم باید عینک مطالعه ام را عوض کنم!) راننده ادامه داد: خلاصه شیش سال تموم عذاب کشید و ذره ذره جونش گرفته شد تا آخرش یه روز رفت تو کما و بعد چند هفته عذاب مرد!»

به اینجای داستان که رسید پروین خانم عنان اختیار از کف داد و باوجود اینکه تازه به ابتدای خیابان سهروردی رسیده بودیم و هنوز تا خانه کلی فاصله بود به راننده نهیب زد: «همینجا نگه دار؛ ما پیاده میشیم!» راننده که هاج و واج مانده بود گفت: «هنوز که نرسیدیم خانوم.» و مادرم مثل شیر ژیان غرید که: «لازم نیست نگران رسیدن ما باشی؛ با حرفات دل بچه‌امو کندی گذاشتی کف دستش؛ آخه یه عمری ازت گذشته؛ هنوز نمیدونی که این طرز حرف زدن با یه مریض نیست؟!» و زد زیر گریه... دلم از اندوه مادر فشرده شد...

راننده بینوا شروع کرد به عذرخواهی و اینکه منظور بدی نداشته و تا به خانه برسیم زبان در کام گرفت و دیگر هیچ نگفت اما پروین خانم دست بردار نبود؛ شب بدون اینکه حرف‌های راننده را عینآ تکرار کند از نادانیش به شوهرخواهرم(که به شدت مورد علاقه اوست) شکوه و شکایت می‌کرد. شوهرخواهرم هم که بعد از اینهمه سال بخوبی با روحیات مادر آشناست و می‌دانست که اگر واکنشی نشان ندهد قضیه به این زودیها فراموش نخواهد شد در کمال فراست اکیدآ قدغن کرد که دیگر هیچکس از افراد خانواده نباید از «آژانس الف» ماشین بگیرد!!! و من بعد از ساعتها اندوه و گرفتگی، بالاخره آثار رضایت را در چهره پروین خانم دیدم.


ه‍.ش. ۱۳۹۱ دی ۳۰, شنبه

تکیه بر باد!

بعد از اتمام تحصیلم در ایران به کمک زنده‌یاد دکتر نیکرو که از دوستان دوران تحصیل مرحوم پدرم بود و در آن زمان ریاست مرکز روانپزشکی رازی(امین آباد) را به عهده داشت قرار شد در این مرکز به عنوان روانشناس مشغول کار شوم. به ضرورت حال و هوای جوانی سری پرشور داشتم و فکر میکردم با خدماتم دنیا را از عدل و داد و مهربانی پر خواهم کرد! به همین دلیل اصلآ عین خیالم نبود که برای رفتن به محل کار و بازگشت به خانه هر روز باید فاصله تهران تا شهرری و برعکس را  طی کنم. فقط به خدمت کردن فکر می‌کردم و بس.

اوضاع مرکز روانپزشکی رازی به عنوان یک نهاد دولتی از هر نظر وخیم بود و عمومآ بیمارانش را افرادی از خانواده‌های کم‌بضاعت تشکیل می‌دادند. مرحوم دکتر نیکرو در مقاله‌ای نوشته بود:«اگر همانطور که معروف است تهران چاهک ایران باشد، بدون شک بیمارستان رازی هم چاهک تهران است.» نفس کار کردن در محیطی با چنین شرایط بد باعث غرور و شادی مضاعفم بود و موجب میشد احساس کنم با کار کردن در چنین محلی بیشتر می‌توانم برای افراد نیازمند کمک مفید واقع شوم و این از نظر روحی بسیار اقناع کننده بود.

بالاخره روز موعود فرا رسید و من مثل جنگجویی سربلند، مصمم و مغرور روانه محل کارم شدم که دنیا و مافیها را از خدمات ارزشمندم بهره‌مند کنم! و یکراست رفتم به بلوک سه دهکده که باید در آن کار می‌کردم.

ناگفته نماند که تمام اطلاعات و معلوماتم محدود می‌شد به مطالعات دوران دانشکده و چند بازدید گروهی از بیمارستان‌های روانی که از طرف دانشگاه انجام شده بود و هیچگونه تجربه عملی در زمینه روانشناسی و نحوه برخورد با بیماران نداشتم. خلاصه اینکه یک روانشناس به معنای دقیق کلمه«صفر کیلومتر» محسوب می‌شدم! از آنجا که عمومآ در محیط‌های کاری مرسوم است که کارهای سخت و پردردسر را به کارمندان تازه‌وارد ارجاع ‌دهند در همان روز اول کار به من اطلاع دادند که حدود ساعت ده صبح یک گروه چهل و پنج نفری از دانشجویان ترم اول رشته روانشناسی برای دیدار مرکز می‌آیند و چون کارمند دیگری در دسترس نیست من باید به عنوان راهنما آنها را به بخش‌های مختلف ببرم و مرکز را نشانشان بدهم و پاسخگوی سوالهای احتمالی باشم. اعتماد به نفسم در زمینه معلومات تخصصی نسبتآ خوب بود و به نظرم رسید که می‌توانم بخوبی از عهده کار محوله بربیایم.

دانشجوها همانطور که قرار بود همراه استاد راهنما آمدند. ظاهرآ قبلآ که تماس گرفته بودند به آنها گفته شده بود که هدیه مورد علاقه بیماران سیگار است و آنها هم مقدار قابل توجهی سیگار به همراه آورده بودند. البته قرار بود سیگارها تمامآ دست من باشد و بعد از پایان ملاقات در هر بخش، بیماران به صف بایستند و خودم سیگارها را بین آنها تقسیم کنم.

دیدار از بلوک‌های یک و دو و سه بخوبی انجام شد و در پایان سیگارها را به همان شکلی که قرار بود بین بیماران تقسیم کردم. با اعتماد به نفس بیشتر که حاصل از خوب برگزار شدن دیدار از سه بخش مرکز بود، به همراه دانشجویان رفتیم برای دیدار از بلوک چهار دهکده که به بیماران مرد بدحال تعلق داشت. ازجمله انواع این بیماران افرادی هستند که بدون لباس بسر می‌برند و هرچه هم لباس که تنشان کنی پاره می‌کنند! نوع دیگر بیماران توهمی و هذیانی هستند که گاه یک جمله یا عبارت خاص را ساعتها تکرار می‌کنند. بعضیشان هم پرخاشگرند و به کوچکترین حرف و حرکتی واکنش شدید کلامی یا فیزیکی نشان می‌دهند.

جالب اینجا بود که دانشجویان هم مثل خودم صفر کیلومتر بودند! اکثرآ اولین باری بود که به دیدار بیماران روانی می‌آمدند و در ابتدا نگرانی و ترس را می‌شد در نگاه و حالات چهره‌شان دید اما بعد از دیدار از بخش اول و گفتگوهایی که بینمان رد و بدل شد احساس کردم که اطمینانشان نسبت به من جلب شده و تا حد زیادی آرام و ایمن به نظر می‌رسند. معلوم بود که حضورم به عنوان روانشناس نگرانی آنها را از اولین دیدارشان با بیماران روانی تا حد زیادی تخفیف داده.

بعد از دو سه دقیقه که از ورودمان به بلوک چهار گذشت، بیماری با هیکل بسیار تنومند یکراست آمد به طرف من که روپوش سفید به تن داشتم. ظاهرآ فهمیده بود که راهنمای گروه هستم. ایستاد مقابلم و با صدایی بم گفت:«سیگار می‌خوام» لحنش به حدی مصمم و جدی بود که ترسیدم! یک نخ سیگار درآوردم و خارج از نوبت دادم دستش. زل زد توی چشمهایم و گفت:«یه بسته میخوام!» دیدم رویش زیاد شده؛ خیلی خشک و جدی گفتم باید صبر کند کارمان که تمام شد مثل بقیه بیاید و در صف بایستد تا اگر سیگار به همه رسید و بازهم باقی ماند به او یک بسته بدهم. نگاه شررباری به من انداخت که نصفه جانم کرد! اما چیزی نگفت و راهش را کشید و رفت. چند دقیقه گذشت و با دانشجوها مشغول گفتگو بودم که ناگهان دیدم درحالیکه یک میله آهنی را که معلوم نبود از کجا گیر آورده در دست گرفته و همانطور که نگاهش روی من ثابت بود دوان دوان داشت می‌آمد که به من حمله کند!

این صحنه را که دیدم دیگر آرمانگرایی و خدمت به خلق و سرنوشت دانشجوها و اینکه مسئول سلامتی و ایمنی آنها هستم بکلی از یادم رفت! دو پا داشتم، دو پای دیگر هم قرض کردم و جانم را برداشتم و به سرعت نور پاگذاشتم به فرار!

از فرط خجالت، آن روز اولین و آخرین روز کارم در مرکز روانپزشکی رازی شد! هرچند که حالا از یادآوری این خاطره میخندم.

ه‍.ش. ۱۳۹۱ شهریور ۲۵, شنبه

عواقب احسان در مونتریال!


مرکز شهر مونتریال یکی از شلوغ‌ترین نقاط این شهر است. از ادارات و سازمان‌ها گرفته تا مشاغل مختلف و خصوصآ همه‌گونه مراکز لهو و لعب در این قسمت از شهر متمرکز شده. ساختمانی که ما در آن زندگی می‌کنیم درست نبش دو خیابان پر رفت و آمد واقع است و این ناحیه از نظر موقعیتی که دارد کاملآ به خیابان ولیعصر تهران شبیه است.

کسبه و افرادی که حوالی این چهارراه زندگی می‌کنند همه بخوبی با دیوانه بی‌آزاری که همیشه همین اطراف گدایی می‌کند آشنا هستند. مجنون مورد نظر مرد سیاهپوست سی و چند ساله‌ای است به اسم رابرت که سر و وضع بسیار رقت‌انگیزی دارد. یک کاپشن پشم شیشه می‌پوشد با یک شلوار جین پاره‌پوره که زانوها و بقیه پایش از لابلای پارگی شلوار نمایان است. لباسش از فرط کثیفی شبیه لباس مکانیک‌هایی است که در گاراژ کار میکنند؛ پر از لک و پیس و روغن. موهای سرش مثل نمد به هم پیچیده و قشر ضخیمی از گرد و خاک و چرک آنها را به رنگی کدر درآورده است. بنده خدا صدای زمخت وحشتناکی هم دارد. می‌ایستد سر چهارراه و هر طرف که چراغ قرمز شود می‌دود به همان سمت که از رانندگان ماشینهای پشت چراغ قرمز مانده درخواست پول کند و از آنجا که چراغ  به فاصله چند ثانیه سبز می‌شود بینوا دائم در حال دویدن به چهار سمت این تقاطع است. از مردم پیاده هم پول می‌خواهد. هربار مرا می‌بیند اگر طرف دیگر خیابان باشد با همان صدای گوشخراش داد میزند: خانم! خانم! که متوجهش بشوم و بعد می‌دود می‌آید به طرف دیگر خیابان که پول خردی در لیوان کاغذی کثیف و پاره قهوه که همیشه بدست می‌گیرد بیندازم. ناگفته نماند که دخترم چشم دیدنش را ندارد! نمیدانم بیچاره چه کرده؟ نگاه خریدارانه‌ای به او انداخته که اینقدر برایش گران تمام شده یا چه؟! سربسرش میگذارم و میگویم: اگه اخلاقتو خوب کنی میگم بیاد خواستگاریت!

شب‌های مونتریال در آمریکای شمالی معروف است؛ خصوصآ جمعه‌شب‌ها که در خیابان‌های مرکز شهر جای سوزن انداختن نیست و مردم شاد و خوشگذران از هر سن و سال و طبقه اجتماعی جفت‌جفت، تک‌تک یا گروهی می‌ریزند توی خیابان‌ها که بروند تفریح. یکی از جمعه‌های ماه رمضان نزدیک اذان مغرب به قصد خرید دارو از خانه خارج شدم. شنیدم که داماد آینده‌ام(!) صدایم کرد. ایستادم؛ دوید و آمد جلو. سکه‌ای در لیوانش انداختم. گفت: خانم، برایم غذا می‌خری؟ با دیدن مردمی که در رستوران‌های اطراف مشغول غذا خوردن بودند دلم بحالش سوخت. گفتم: غذای چینی می‌خواهی یا ساندویچ؟ گفت: غذای چینی یا ساندویچ! گفتم: از مغازه‌های همین طرف بگیرم یا آن طرف؟ گفت: از مغازه‌های همین طرف یا آن طرف! حساب کار دستم آمد. سوآل و جواب چیزی جز وقت تلف کردن نبود. اینجا رسم بر این است که افراد متکدی را به درون مغازه‌ها راه نمی‌دهند دیگر چه برسد به اینکه طرف دیوانه هم باشد.
اما رابرت شانه‌بشانه من وارد رستوران چینی شد و بدون اینکه کسی اعتراضی کرده باشد به صدای بلند خطاب به کارکنان رستوران گفت: من همراه این خانم هستم! آنها هم چیزی نگفتند. مشتری‌ها که مطمئنم اکثر بومی‌هاشان می‌شناختندش با نگاه‌های تعجب‌آمیز براندازمان می‌کردند.


از گفتگویی که بینمان رد و بدل شده بود فهمیده بودم که نباید سوال بسته‌ای از او بکنم. گفتم: غذایت را انتخاب کن. گفت پیراشکی گوشت. گفتم نمی‌خواهی یک پرس غذای گرم بخوری؟ گفت: نمی‌خواهی یک پرس غذای گرم بخوری؟! باز حواسم پرت شد و پرسیدم پیراشکی گوشت خوک یا گوساله؟ گفت: پیراشکی گوشت خوک یا گوساله! غذایش را سفارش دادم. گفت: می‌شود یک سودا هم برایم بخری؟ گفتم: پپسی یا سون‌آپ؟ گفت: پپسی یا سون‌آپ! غذایش را گذاشتند داخل پاکت و دادند به دست من. رفتم طرف یخچال نوشابه‌ها و دیدم نوشابه قوطی هست و نوشابه شیشه‌ای و اندازه نوشابه‌های شیشه‌ای متنوع‌تر و بزرگتر است. یک شیشه پپسی متوسط که بزرگتر از پپسی درون قوطی بود برایش برداشتم. حساب کردم و با رضایت خاطر از کار خیری که دم افطار انجام داده‌ام آمدم طرفش، غافل از اینکه دست تقدیر چه پاداشی برایم رقم زده! همینطور که داشتم به چند قدمیش نزدیک میشدم نگاهی به نوشابه توی دستم انداخت و یکدفعه مثل مارگزیده‌ها شروع کرد به حرکات عجیب و غریب دست و پا و داد و فریاد و شکستن و به زمین ریختن هرچه ظرف و ظروف که جلوی دستش می‌آمد! فحش و فضیحت را کشید به جان من و هفت جدم که چرا نوشابه قوطی نخریدی!!! حالا هرچه می‌گویم عوضش می‌کنم به خرجش نمی‌رود که نمی‌رود و همچنان مشغول شکستن ظرفهاست! مانده بودم چه کنم؛ هم خنده‌ام گرفته بود و هم داشتم از وحشت می‌مردم!

نتیجه اینکه صاحب رستوران که نگران ضرر و زیان به وسایل مغازه و امنیت مشتری‌های مبهوت و وحشت‌زده‌اش بود با عصبانیت گفت که دیگر حق ندارید به اینجا بیایید و هردومان را انداخت بیرون! 
 
 

ه‍.ش. ۱۳۹۱ مرداد ۱۹, پنجشنبه

شاه ‌لحاف من



این نوشته را تقدیم میکنم به «شــــــاه» که هرگز اسم واقعیش را ندانستم


بيست و سوم ژانويه، چهارده سال از اولين، آخرين و تنها باری که ديدمت می‌گذرد. از آن روزهای سرد برفی بود و سرمای هوا منهای نوزده درجه که هواشناسی پيش‌بينی کرده بود با احتساب باد به منهای سی درجه هم برسد. از ساعت نه صبح مدرسه بوذم و ساعت چهار، بعد از کلاس زبان فرانسه يکراست رفتم به مترو تا بروم سر کار. جمعه بود و من بايد از ساعت پنج بعدازظهر تا حوالی شش صبح کار ميکردم چون صاحب رستوران، آقا فریدون ابتکار به‌خرج داده بود و روزهای جمعه و شنبه کله‌پاچه و حليم درست ميکرد و سخت بخودش میبالید از اينکه تنها رستوران ايرانی شهر است که چنين لطفی به هموطنان می‌کند!

برای من که از یکطرف جمعه‌ها از صبح تا عصر کلاس داشتم و خرد و خسته باید تا صبح کار میکردم، و از طرف دیگر اصولآ تمام عمر بوی کله‌پاچه حالم را بهم زده بود، نزدیک شدن جمعه کابوسی بود که دائمآ تکرار می‌شد. از همه بدتر، چاق کردن قلیانها و تمیز کردن میزهای چرب و چیلی بود و بدتر از آن، تحمل مشتریهای مست و نشئه ساعت سه و چهار صبح و قهقهه و شوخيهای بی‌ربطشان که گاه رستوران را با روسپی‌خانه اشتباه می‌گرفتند. برای اينکه در حد امکان از آزارشان درامان بمانم، هميشه قيافه‌ای جدی ميگرفتم و ارتباط کلاميم را با آنها محدود ميکردم به حرفهای مربوط به سفارش غذا و دریافت پول. اما همین هم دستاویزی بود برای متلکهای بعضیهاشان. رانندگان تاکسی مشتریهای ثابت رستوران بودند. یکبار یکیشان که از جدیتم سخت دلخور و دمغ بود با لهجه گل و گشاد مستانه گفت:«خانوم، من این اخم شمارو که میبینم، موهای تنم که سهله، همه‌جام سیخ میشه!» و بدنبال این حرف خنده گوشخراش همپالگی‌هایش در فضا طنین انداخت.

اينهمه را می‌شنيدم و دم نمی‌زدم. فقط پنج ماه بود که به مونتريال آمده‌بودم و از همسر سابقم هم تازه جدا شده‌بودم. خودم بودم و يک بچه پنج‌ساله و مسئوليت درس و تآمين معاش در کشوری غريب. انگليسی که می‌دانستم به ‌درد کار کردن در محيطی انگليسی‌زبان نمی‌خورد و فرانسه هم که هيچ نميدانستم. چاره ديگری نبود جز کار کردن در يک محيط ايرانی.


جمعه‌ها و شنبه‌ها که کارم ساعت پنج و گاه شش صبح تمام می‌شد، يدالله، کارگر بامعرفت کُرد که باهم کلی رفيق بوديم مرا تا مترو همراهی می‌کرد و بعد برمی‌گشت. جيک‌وپيکمان باهم يکی بود و هرچه را که نميدانستم از او می‌پرسيدم. عاشق دخترعمه‌اش، «شرافت» بود و يک شرافت ميگفت و هزار شرافت از دهانش ميريخت! غيرتش اجازه نميداد از شرافت با همجنسانش حرف بزند و ازطرفی، به حکم اينکه عاشق هميشه ميل به حرف زدن از معشوق دارد، قرعه فال به نام من که يک زن بودم افتاده بود و از ديدارهای پنهانيشان پشت ديوار باغ عمه گرفته تا ماجرای رد کردن خواستگاريش همه را برايم در اوقاتی که رستوران خلوت بود تعريف ميکرد. ميگفت:«آمده‌ام کانادا کار کنم و پول جمع کنم بعد برگردم کرمانشاه يک میني‌بوس بخرم و با شرافت نامزدی کنم!» طفلک يکی دو سال بعد در تصادف اتومبيل کشته شد و ديگر هرگز روی شرافت را هم نديد...


از همان روزهای اول، به مدد بلندبلند صحبت کردن مشتريان محترم، از خيلی چيزها در کاميونيتی ايرانيها خبردار شدم. هرچه را هم که خوب نمی‌فهميدم بعدآ از کعب‌الاخبارم که کسی نبود جز يدالله زيرپاکشی می‌کردم! درمیان حرفهای مشتریها، اسمی که چندين بار بگوشم خورده بود و به دليل نامآنوس بودنش خيلی توجهم را جلب کرده بود اسم فردی بود که وقتی درباره‌اش صحبت می‌شد با عنوان«شاه» از او ياد ميکردند. سخت کنجکاو شده بودم که بدانم اين شاه کيست و اصولآ چرا به اين نام صدايش ميکنند. کليد معما هم تنها در دست يدالله بود! بالاخره يکروز درباره شاه از او سوال کردم. بعد از شنیدن سوالم چنان حالت احترام‌آميزی گرفت که گفتم نکند اين همان محمد رضا شاه خودمان است که بعد از اینهمه سال سر از گور برآورده! خلاصه کاشف بعمل آمد که شاه بزرگترين وارد کننده مواد مخدر است که نبض بازار را بدست دارد! بعد هم کلی در مناقبش حرف زد و اينکه آقاست و انسان نازنینی است. گفتم:« عقلت کمه ها يدالله؛ قاچاقچی هم مگه نازنين ميشه؟!» که ديدم رگهای گردنش متورم و چشمهايش ورقلنبيده شد و گفت:«تو چه میشناسیش؟ حیف که الآن توئه» که نفهمیدم منظورش چیست و گفتم:«توئه یعنی چی؟!» باابرو اشاره کرد و نمیدانم چرا فکر کردم دارد به آشپزخانه اشاره میکند! گفتم:«توی کجاس؟ آشپزخونه؟ وای، آقا فریدونو میگی؟!» که خنده تمسخرآمیزی کرد و گفت:«آقا فریدون چرک زیر ناخن شاه هم نمیشه.»

سوار مترو شدم، درحاليکه فکر ميکردم يک ربع فاصله مترو تا رستوران را چطور بايد توی اين سرما که با بروبچه‌ها اسمش را گذاشته بوديم «سوز گداکُش مونتريال» پياده طی کنم. فکر ميکردم حالا که تمام پولهايم را برای خريد لباس‌های زمستانی دخترم خرج کرده‌ام، اگر به آقا فريدون بگويم شايد بگذارد دوشنبه و پنجشنبه را هم کار کنم و لااقل بتوانم يک پتو برای خودم بخرم. هوا سرد شده و سردتر هم می‌شود. روانداز نازکم ديگر جوابگوی سرمای شبها نيست. در همين افکار، با انگشتهای يخ‌زده دست و پا به رستوران رسيدم و بعد از عوض کردن لباس، مشغول کار شدم. بوی نحس کله‌پاچه فضا را پر کرده بود و هرچه سعی ميکردم با گذشت زمان شامه‌ام به آن عادت کند، نمی‌شد. 

ساعت حدود دو و نيم صبح بود و من کم‌کم داشتم به روغن‌سوزی می‌افتادم که يکدفعه ديدم آقا فريدون مثل ترقه از پشت صندوق پريد و در کمال دستپاچگی شروع کرد به ارد دادن:«خانوم، سه تا ميزای پای پنجره رو بچسبون بهم يه کاسه‌اشون کن؛ دوتا دونه زغال بگيرون؛ منقل کوچيکه‌رو بيار... شاه داره مياد!» از پشت شيشه به بيرون نگاه کردم و ديدم سه ماشين مدل بالا همزمان در حال پارک کردن جلوی رستوران هستند. مجموعآ نه نفر بودند. همه با هیکلهایی تنومند و لباسهایی مرتب و تروتمیز. فقط یکنفرشان جثه بسیار کوچکی داشت که بهمین سبب بخوبی میشد از دیگران متمایزش کرد. یکیشان پرید و در را باز نگهداشت تا مرد ریزاندام و سياه‌چرده وارد شود. آقا فريدون منقل بدست پريد جلوی در و با مرد ريزنقش روبوسی کرد و اسفند دور سرش چرخاند و در آتش ريخت. یدالله هم دوید و خم شد دستش را ببوسد که نگذاشت و روبوسی کردند. مشتریهای کانادائی هاج و واج مانده بودند که این حرکات یعنی چه؟!

دانستم شاه کدامشان است. یکراست رفتند طرف میزهای کنار پنجره. رفتم سر میزشان که سفارش غذایشان را بگیرم. شاه نگاه گذرایی به من انداخت و با همراهانش برای انتخاب نوع غذا مشغول صحبت شد. سفارششان را روی فیش نوشتم و داشتم میرفتم سمت آشپزخانه که پرسیدم ترشی یا لیموترش هم میل دارین؟ یکی از همراهانش با سبکسری گفت:«اوووف... دهنم آب افتاد. نکنه میخوای هرچی خرج خودمون کردیم بپّرونی ناناز؟!» که شاه نگاه کوتاه خشمگینی به او انداخت و طرف خفقان گرفت و خودش را جمع و جور کرد.

غذایشان را خوردند و گند زدند به میز. الحق که از آداب غذا خوردن هیچ نمیدانستند! چای خواستند و برایشان بردم. بعد از چند دقیقه دوباره پرسیدم که آیا بازهم چای میخواهند؟ فقط شاه دوباره چای میخواست. همانطور که در رستورانهای اینجا مرسوم است، دور دوم چای را که میخواهی برای مشتری بریزی قوری پیرکس چای را بدست میگیری و میروی سر میزشان و چای دوم را در همان لیوان قبلی میریزی. کاری که من امکان ندارد در خانه خودم و حتی با لیوان چای خودم بکنم اما رستوران داستانش فرق میکرد. قوری بدست رفتم سر میزشان که برایش چای بریزم و از دیدن لیوان چرب و چیلیش دلم بهم خورد. جای انگشتها و لبهای چربش روی لیوان چای مانده بود. برگشتم و یک لیوان تمیز برداشتم و بردم سر میزشان و برایش در آن چای ریختم. همانطور که با همراهانش مشغول حرف زدن بود زیرچشمی نگاه کوتاهی به لیوان انداخت و حرفش را ادامه داد.

در رستورانهای اينجا افرادی که غذا را سرو ميکنند و در ارتباط رودررو با مشتری هستند يک حقوق ثابت ساعتی دارند باضافه انعامی که مشتری به آنها ميدهد که رقم ثابتی نيست و آن موقع معمولآ هم از نفری يک دلار يا يک دلار و پنجاه سنت تجاوز نميکرد. اين پولی است که مشتری به خاطر زحمتی که فرد برای بردن و آوردن غذا و ظرفها و غيره ميکشد به او میپردازد و تمام و کمال به خود او تعلق دارد. فرهنگ انعام دادن بخوبی در اينجا جا افتاده و اگر کسی اينکار را نکند بسيار بد قضاوت ميشود. اما آقا فريدون که دو رستوران بزرگ داشت و پولش هم از پارو بالا میرفت قانون خودش را وضع کرده بود. به اين ترتيب که يک شيشه دهانه گشاد کنار صندوق گذاشته بود برای ريختن انعامها و هرشب که کارم تمام ميشد و صندوق را تحويل ميدادم پولها را از توی شيشه در ميآورد و ميشمرد و يک‌سومش را برای خودش برميداشت! اگر حقوقم را نميداد انقدر که به انعامهايم دست ميزد دلم نميسوخت. انعامها بندرت از روزی بيست يا سی دلار تجاوز ميکرد اما برای من که حقوقم ساعتی پنج دلار بود همان يک‌سومی هم که برمیداشت مبلغی بود.

شاه و دوستانش کم‌کم آماده رفتن ميشدند. بلند شد آمد پشت صندوق و پرسيد که حسابشان چقدر ميشود؟ گفتم هشتاد و شش دلار و بيست و پنج سنت. دوتا پنجاه دلاری درآورد و گذاشت روی ميز. بقيه پول را پسش دادم. برداشت و همه را ريخت توی شيشه انعامها. بعد يک صد دلاری ديگر درآورد و گذاشت روی ميز و درحالیکه با سر مرا نشان میداد خطاب به صاحب رستوران گفت:«آق فری، اين مال خانومه. نريختيم تو شيشه که یه وخ واسشون شِريک مِريک پيدا نشه!» فريدون هم گفت:«اختيار داری شا جون، شما امر بفرما.» باور نميکردم. سرجايم ميخکوب شده بودم. زبانم چنان بند آمده بود که حتی نتوانستم تشکر کنم. معادل حقوق بیست ساعت کارم بود آن صد دلار. سبیل یدالله را هم چرب کرد و درمیان بهت و حیرت من، خداحافظی کردند و رفتند.

کمی بعد با اسکورت هرشبه‌ام، يدالله از رستوران بيرون آمدیم و رفتيم طرف مترو. تمام طول راه اسکناس صد دلاری را توی دستم ميفشردم و انگار حرارتش باعث ميشد ديگر انگشتانم سرما را حس نکنند...

چند ساعت خوابيدم و بعد بيدار شدم و رفتم گرمترين و بهترين لحافی را که ممکن بود با انعامی که شاه داده بود خريدم و اسمش را گذاشتم«شاه‌لحاف».

شاه‌لحافم تمام سطح تختم را میپوشاند. از جنس پشم شیشه و بسیار ضخیم اما سبک است. يک رويش آبی آسمانی است و روی ديگرش سورمه‌ای. چهارده سال است که زمستان و تابستان روی تختم پهن است و فقط برای شستشو موقتآ جمعش ميکنم. تابستانها که هوای اينجا شرجی است حتمآ باید کولر را روی درجه زياد بگذارم تا آسم اذيتم نکند و بهمين دليل هوای اتاق سرد ميشود. آنوقت است که شاه‌لحافم با گرمای مطبوعش آرامش‌بخش خوابهای تابستانی است. زمستانها هم که تکليف روشن است. در نقل‌مکان چند ماه پيش به خانه جديد، دخترم که معتقد است رنگ لحافم با چيزهای ديگر اتاق جور نيست يکدست کامل لحاف و ملحفه و روبالشی و روتختی که بسيار هم طرح و رنگ قشنگی دارد برايم خريد و قبل از اينکه به خانه بيايم لحافم را جمع کرد و آن را که خودش خريده بود روی تختم پهن کرد. فقط يکشب از اين لحاف جديد استفاده کردم و فردا دوباره جمعش کردم. دخترم دلخور شده بود اما داستان را که برايش تعريف کردم حسابی تحت تآثير قرار گرفت و ديگر کاری به کار من و لحافم ندارد! داشت فراموشم میشد. يک استفاده منحصربه‌فرد ديگری که لحاف نازنینم دارد اينست که با روشن کردن چراغ قوه عظيم‌الجثه‌ام در زيرش، در فاصله چند دقيقه تبديل ميشود به يک کرسی مشتی يکنفره! از عجايب ديگر اينکه شبهای بلند زمستان تا وقتی که چشمهايم گرم شوند و بخواب بروم، زير اين کرسی يکنفره، پدر هست و مادر و نی‌نی و مهرين و منصور و حتی مشهدي‌آفرين که برايمان قصه ملک‌جمشيد ميگويد تا همگی خوابمان ببرد...

يک هفته بعد از خريدن لحاف، يدالله با لب‌و‌لوچه آويزان خبر زندانی شدن مجدد شاه را بمن داد. اينبار برای ســـــــــــــــــی ســـــــــــــــــــال...

ميدانم اگر مادرم اين نوشته را بخواند ميگويد:«خب حقش بود. عاقبت قاچاق‌فروشی بهتر از اين نميشه. چشمش کور، ميخواست نکنه. تو هم اینهمه سال رفتی درس بخونی که آخرش در مدح قاچاقچيا بنويسی؟!» اما شاه جان، من شرمنده نيستم از اينکه درباره تو مينويسم. حتی شرمنده نيستم که اينهمه دوستت دارم. يدالله راست ميگفت. فريدون چرک زير ناخنت هم نيست. همیشه از خدا میخواهم که به راه راست هدایتت کند و پشت و پناهت باشد. هرجا که هستی، آرزو میکنم در سرمای استخوان‌سوز زمستان، لااقل یک لحاف گرم داشته باشی...



                                                          
                                                                                    

ه‍.ش. ۱۳۹۱ اردیبهشت ۱۹, سه‌شنبه

ساعت مچی



خواستم ساعتش را به او برگردانم. با همسرش بود. آن زن هم‌جنس‌گرا را میگویم که گدایی میکند. همسرش هم زنی بود درب‌ و‌ داغان‌تر از خودش. او هم الکلی بود وگدایی می‌کرد .خواستم ساعتش را که در یک شب مستی به قیمت خیلی ارزان به من فروخته بود به او پس بدهم. ساعت قشنگی بود . در نظر اول اصلآ نمی‌شد تشخیص داد که ساعت است. ظاهرش شکل ماشین‌های قدیمی بود. یک زبانه کوچک را که فشار میدادی، سطح رویی ماشین که فلزی و مسی‌رنگ بود کنار می‌رفت و آنوقت می‌توانستی صفحه ساعت را ببینی. یک بند چرمی قهوه‌ای هم داشت. زن آن را خیلی دوست داشت؛ از نگاهش معلوم بود. اما چون پول نداشت مشروب بخرد، فروختش به من، به ده دلار. حدود هفتاد هشتاد دلار می‌ارزید. شاید هم بیشتر. از معامله خوبی که کرده بودم خیلی خوشحال بودم و احمقانه به خودم می‌بالیدم.


مستی که ازسرم پرید، تازه فهمیدم چکار کرده‌ام. چند بار بیشتر به دستم نبستمش. راحت نبودم. هر بار که دستم بود، بی‌اختیار چشم‌های مشتاق و حسرتزده زن به یادم می‌آمد که داشت آخرین نگاه‌ها را به ساعت نازنینش می‌انداخت و پشت سر هم به من می‌گفت:

?Elle est bell, N'est -ce pas (قشنگه؛ نه؟) کم مانده بود گریه کند.


ساعت با همه قشنگی، به دلم نمی‌نشست. حالم را یک‌جوری ازخودم به‌هم می‌زد. انداخته بودمش توی کیف دستیم.
امشب دوباره دیدمش. با همسرش بود. تا مرا دید گفت: ساعتم را این خانم خرید.
اشتیاق حرف‌زدن درباره ساعت را میشد در نگاهش خواند اما فقط با لبخند غمگینی گفت:
قشنگه، نه؟

مثل اینکه همه‌چیز جور شده بود تا من از شرّ این آینه دق خلاص شوم! بعد از چند دقیقه صدایش کردم. گفتم: بیا بگیر ساعتت را.

یکدفعه همسرش مثل شیر نر غرّید که: من نمیخواهم او این ساعت را داشته ‌باشد. او زن من است و من نمیخواهم این ساعت را داشته ‌باشد. می‌فهمی؟


زنی بود پنجاه ‌و چند ساله، با آرایش مو و لباس کاملآ مردانه. چشم‌هایش ازفرط الکل سرخ‌ سرخ بودند؛ انگار تویشان آتش روشن کرده باشند؛ داشتند از حدقه‌ها میزدند بیرون. یک شانه‌اش را داده بود جلو و خودش را تقریبآ روی من -که درحالت نشسته از او کوتاهتر بودم- انداخته ‌بود. از وحشت داشتم قالب تهی میکردم! اما قافیه را نباختم. با ترس‌ و لرز گفتم: حرف شما را کاملآ میفهمم! اما چون ساعت را از او خریده‌ام، بد نیست خودش هم بگوید که آن را نمیخواهد. گفت: اگر ساعت را به او برگردانی، زیر لگدهایم خردش میکنم. من‌من‌کنان گفتم: با همه این حرفها، فکر میکنم بهتر باشد خودش تکلیف را روشن کند، نه؟

نفرت هولناکی در نگاهش ریخت و بعد رو کرد به زن و با تحکّم گفت: به او بگو که ساعت را نمی‌ خواهی. زن ازسر درماندگی، نگاهی به ساعت و بعد، به من انداخت و با لحنی که داد می‌زد دروغ می‌گوید گفت: نمی‌خواهمش. باز هم کم مانده بود گریه کند.

امشب هم پول ندارند مشروب بخرند. می‌روند از این ‌و آن پول بگیرند؛ موفق نمی‌شوند. یکدفعه، مثل اینکه فکری به‌سرش زده باشد میآید به طرفم. دوباره ترس برم می‌دارد! می‌گوید: زنم ساعتش را می‌خواهد!

ترسم می‌ریزد. حالا دیگر زبانم سرش دراز است! با لحنی به‌مراتب محکم‌تر از قبل می‌گویم: خودش باید بگوید. ساعت را به همان کسی که از او خریده‌ام پس می‌دهم. باز همان نگاه شرربار را به من می‌ اندازد. می‌رود و با زن برمی‌گردد. زن می‌گوید:‌ ساعتم را پس میدهی؟ می‌گویم: اگر آن را پس بدهم دست از سرم برمی‌دارید؟ می‌گوید: بله، قول می‌دهم.


ساعتش را می‌دهم. می‌روند آن را به جوانی که میز کناری من نشسته می‌فروشند به پنج دلار. یک آبجوی بزرگ می‌خرند و با هم قسمت می‌کنند. تمام می‌شود. تلوتلوخوران راه می‌افتند. از در که دارند می‌روند بیرون، زن برمی‌گردد و با حالتی که انگار هنوز یک چیزهای محوی از من به‌ یادش مانده باشد، نگاهم می‌کند. با لحنی حسرت‌آلود می‌گوید: خیلی قشنگ بود؛ نه؟

و می‌روند...


ه‍.ش. ۱۳۹۱ اردیبهشت ۱۴, پنجشنبه

لنگ بهونه­س







باز بوی نعنا داغ آش و دل ما… نه که فقط نعنا داغ و آش تو رو یادم میاره!… نه؛ این دل لامصب لَنگِ بهونه­س! نه که باید یه چیزی بهونه باشه تا یاد تو هم باشه!… نه! یاد تو هست... همیشه هست. اولاش کنار یادت نم اشکیم بود… ولی الان بی­حال تر از اونم که…


اونقد نشئه اون نیگات بودم که نفهمیدم دستت کجای کاسه رو گرفته بود. حیف… اگه میدونسم!

اونقد نشئه اون نیگات بودم که مزه­ آش یادم نمونده! ولی با حیا! مگه میشه تو چیز بد دسم داده باشی؟ اصلش مگه تو و بدی یه جا جمع میشین؟… یادمه… خوب یادمه؛ گلای ریز زرد و بنفش رو چادرت که کنار طره­ زلف رو پیشونیت نشئگی نیگاتو بیشتر میکرد!

بیست وهفت سال که چیزی نی! صد سالم که بگذره چشام از وسط هزارتارنگ، رنگ موهاتو پیدا میکنه!

ولمون کن!… گناه کدومه؟… راستیاتش اگه گناهم هس باشه! پای تاوونش وایسادم!… نامحرمی نی!... تو محرم دل مایی!… مگه چیکارم میکنه؟… میخواد بسوزونتم!… خیالی نی! ما که یه عمره تو آتیش تو سوختیم! تازه مگه خودش تو رو با کاسه آش نفرستاد در خونمون؟… مگه خودش منو نیوورد دم در؟… مگه خودش… مگه نمیگن خودش اصل عشقه؟… خودم از سد هاشم تو مچّد شنفتم!…

گفتم اولا کنار یادت نم اشکیم بود که الان… نه اونم هنو هست؛ دیر میاد ولی میاد...

                                                                                                                                  
                                                                                                                                    
                                                                                                                                             




                                                                                                            «جعفر بهروان راد»

ه‍.ش. ۱۳۹۱ فروردین ۳۰, چهارشنبه

راهنمای تلفن بیمارستان روانی




با سلام و با تشکر از اينکه با بيمارستان روانی استان تماس گرفته‌ايد. لطفآ پس از گوش دادن به فهرستی که متعاقبآ ارائه ميشود شماره مورد نظر خود را انتخاب کنيد:

1) اگر دچار اختلال «وسواسی- اضطراري» هستيد عدد ۱ را مکررآ فشار دهيد!

۲) اگر دچار اختلال «شخصيت وابسته» هستيد لطفآ از يکنفر بخواهيد عدد ۲ را برای شما فشار دهد!

۳) اگر دچار اختلال «تعدد شخصيت» هستيد لطفآ اعداد ۶،۵،۴،۳ را فشار دهید!

۴) اگر دچار «پارانويا» هستيد ما بخوبی ميدانيم شما که هستيد و چه منظوری دارید! پشت خط منتظر بمانيد تا بتوانيم شما را رديابی کنيم!

۵) اگر دچار «هذیان» هستید عدد هفت را فشار دهید تا تلفنتان به سفینه موجودات فضایی وصل شود!

۶) اگر دچار «اسکيتزوفرني» هستيد بدقت گوش کنيد. صدای آرامی به شما خواهد گفت دقيقآ چه شماره‌ای را بايد فشار بدهيد!

۷) اگر دچار اختلال«سرخوشی- افسردگي» هستيد فرقی نميکند چه عددی را فشار دهيد چون هيچ چيز نميتواند به بهتر شدنتان کمک کند!

۸) اگر دچار اختلال«نارسا خواني» هستيد اعداد ۷،۸،۷،۸،۷،۸ را فشار دهيد!

۹) اگر دچار اختلال«دوقطبي» هستيد لطفآ پيامتان را قبل از شنيدن بوق يا بعد از شنيدن بوق بگذاريد!

۱۰) اگر دچار اختلال«حافظه کوتاه مدت» هستيد لطفآ عدد ۹ را فشار دهيد، اگر دچار اختلال«حافظه کوتاه مدت» هستيد لطفآ عدد ۹ را فشار دهید، اگر دچار اختلال«حافظه کوتاه مدت» هستید لطفآ عدد ۹ را فشار دهید، اگر دچار...

۱۱) اگر دارای مشکل«اعتماد به نفس پایین» هستید لطفآ گوشی را بگذارید. تلفنچی‌های ما سرشان شلوغ‌تر از آن است که وقتشان را به صحبت با شما تلف کنند!

*با سپاس از گ. الف، دانشجوی رشته روانشناسی دانشگاه مک­گیل مونتریال که متن انگلیسی را در اختیارم گذاشت.




MENTAL HOSPITAL PHONE MENU


; please select from the following menu:Thank you for calling The State Mental Hospita
If you are obsessive-compulsive, please press 1 repeatedly.
If you are co-dependent, please ask someone to press 2 for you.

If you have multiple personalities, press 3,4,5 and 6.
, stay on the line so we can trace your call and know who you are.If you are paranoid

 
.and your call will be forwarded to the Mother Ship , press 7If you are delusional
, listen carefully and a little voice will tell you which number to press. If you are schizophrenic
If you are manic-depressive, press any number; it doesn’t matter; nothing will make you happy, anyway.
.9696969696969696 , press If you are dyslexic
If you are bipolar, please wait for the beep and leave a massage after the beep or before the beep.

 If you have short-term memory loss, please press 9; if you have short-term memory loss, please press 9; if you have short-term...
If you have low self-esteem, please hang up; our operators are too busy to talk with you .